امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

سفر-تابستان 95

بار اولی که رفته بودی مشهد کوچیک بودی پسرم.. و تصورت از حرم در حد دیده هات از تی وی و تعریف های ما بود.. و من فکر میکردم موقع مناسبی رو برای این سفر انتخاب نکردیم به دلیل شلوغی این فصل. فکر میکردم اذیت شی یا راحت نباشی..ولی وقتی رسیدیم اونجا با حال خوبی که تو داشتی فهمیدم نگرانیم بی مورد بود. یعنی اصلا مگه میشه رفت اونجا و حال خوب نداشت..توی این قطعه بهشتی زمین.. این شب اولی که پسرم آماده حرمه.. روز دوم.. از همون ابتدا که اتوبوس های کوچک مخصوص سالمندانو دیدی مشتاق شدی سوارشون شی.. و خدا خیرشون بده که همه رو به نوبت سوار میکردن..  پسرم تو صف...
28 شهريور 1395

سفر- تابستان 95

95-6-28 موقعی که دوستای گلمون پیشمون بودن هنوز به طور جدی تصمیم به سفر نداشتیم و من اینبار واقعا به این که میگن" امام رضا خودش باید بطلبه" ایمان آوردم.. و این شد که تصمیم مون برای رفتن به مشهد جدی شد و روز قبل از حرکت 3تایی کلی کار کردیم.از مرتب کردن خونه تا ماشین و شب هم شما و بابایی وسایلامونو تو ماشین جمع کردین و  صبح زود روز شنبه 30 مرداد راهی شدیم..  وقتی تورو بغل کردم تا بذارمت تو ماشین و تو بیدار شدی..تو همون حال خوابیده برای باباجون که داشت مارو بدرقه می کرد لبخند میزدی و من میون لبخند های تو و اشک های حلقه زده تو چشمام از باباجون خداحافظی کردیم و سفرمونو شروع کردیم.. 1ساعتی تو ماشین بیدار ...
28 شهريور 1395

دیدار با خانواده کیاراد جون

95-5-27  بعد از ظهر شنبه یعنی 23 مرداد 95 پیامی از دوست عزیزم مامان کیاراد جون دریافت کردم که تبریزن و اگه وقت داریم همدیگرو ببینیم..   خیلی خیلی خوشحال شدم... آخه خیلی وقت بود که دورادور با هم حرف میزدیم و .. باورش برام خیلی سخت بود دوستای گلمون از بندر عباس.. الان تو شهر ما بودن... بالاخره با هم قرار گذاشتیم و همدیگرو دیدیم.. پسر گلم کلی تو خونه ذوق داشتی و هی میپرسیدی پس کی میان؟؟ قرارو بیرون گذاشیم و شما اولش کمی خجالت می کشیدی ولی بعدش بهتر شد.1 هدیه ی کوچولو برای کیاراد جونم خریده بودیم که بردی بهش دادی و بعد یکم با فاصله ایستادی..ولی وقتی دوستت اومد تو ماشین پیشمون..کلی با هم جور شدین.. بابایی و عم...
27 مرداد 1395

این چند وقت

95-5-26 عزیزکم این عکسا برای مرداد ماهه ولی خب نه تاریخ بالایی.. اینبار که با بابایی برای اصلاح موهاتون رفته بودین.. بنزین تموم کرده بودین و با تاکسی مسیری رو رفته و بنزین تهیه کرده و برگشته بودین و کلی برای تو تنوع شده بود و هیجان داشتی و وقتی برگشتین خونه کلی برام تعریف میکردی.. پسرک خسته من اونشب بعد دوش گرفتن.. پارک عباس میرزا.. و علاقه شما 2تا به جمع کردن سنگ.. اینم 1 روز دیگه و 1 پارک دیگه که ماکت جاهای دیدنی شهرمونو گذاشتن.. وارد که شدیم خوودت خواستی با این آقا عکس بگیری..اولش اینجوری نشستی.. ولی بعد.. اینجوری. ...
26 مرداد 1395

ماهگردت مبارک

95-5-23 نازنینم ماهگرد زمینی شدنت مبارک  پسر گلم این ها دلخوشی های کوچیکیه برای من و بابایی تا بهت بگیم چقدر دوستت داریم......  ربیت کوچولوی من عاشقتممممممم  مبارکت باشه مهربونممممممممم...دست بابای گل درد نکنه...  البته پسرم این عکسا برای چند روز قبل از ماهگردنه ولی مامان صبر کردم تا امشب آپشون کنم.. دوستت داریییییییییییییییییییییییییییییییییییییم ...
23 مرداد 1395

گردش

95-5-6 زهرا خانم (دختر خاله شما) توی ماه رمضون از طرف مدرسه شون رفته بود مشهد .. و بعد از ماه رمضون همه خاله جونی ها و ما 1روز عصری رفتیم خونشون .. پسملی گل که آماده رفتنه.. اینم سوغاتی زهرا جون برای شما و سایر کوچولوها...  به قول شما Picnic.. دستش درد نکنه و زیارتش قبول انشالله.. امیدوارم به زودی قسمت ما هم بشه.. اینم 1 سری عکس از پارک رفتن ها مون... دسته جمعی..   و ... اینجا هم مکانیه که بستنی خوشمزه و دلخواه تورو می فروشن.. بابا هم که همیشه پایه ست و کافیه تو بگی.. ...
6 مرداد 1395

دوربین

95-5-6 علاقه پسر گلم به دوربین از پپا و کارتون شروع شده و دلت میخواست یکی داشته باشی و مامان هم یکی برات خریدم.. البته پشیمونم که چرا بهترشو نگرفتم برات..   تووش که نگاه میکنی برات جالبه که چیزای با فاصله رو میتونی از نزدیک ببینی.. و عینک هم چون فکر کردیم تو پارک جا مونده خریدیم و بعدش خاله فریده برات آوردش..مونده بود تو وسایلای اونها..  و از اونجایی که پسمل من خیلی به خودش میرسه و اسپریش تموم شده بود به باباییش سفارش اسپری داد که بابا هم اینو براش خریده..  ...
6 مرداد 1395